تبليغاتX
چشمهاي منتظر به پيچ جاده
چشمهاي منتظر به پيچ جاده
تو اگه اومدنی نیستی بگو.....! اگه ماروخواستنی نیستی بگو.....!
یک روز زندگی....

دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر

شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود .....پريشان شد و آشفته و عصباني .......

نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد ......

داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد ..... آسمان و زمين را به هم ريخت ...... خدا سكوت كرد ......جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ...... خدا سكوت كرد .... به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ..... خدا سكوت كرد ...... كفر گفت و سجاده دور انداخت .....خدا سكوت كرد ...... دلش گرفت و گريست ..... خدا سكوتش را شكست و گفت : "عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت ، تمام روز را به بد و بيراه و جار و  جنجال از دست دادي ، تنها يك روز ديگر باقيست ، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن ."

لا به لاي هق هقش گفت : اما با يك روز ! با يك روز چه كار مي‌توان كرد ؟

خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي كه هزار سال زيسته است ...

و آنكه امروزش را در نمي‌يابد ، هزار سال هم به كارش نمي‌آيد .....

و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو و زندگي كن ..... او مات و مبهوت به زندگي نگاه ‌كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد ....... اما مي‌ترسيد حركت كند ......مي‌ترسيد راه برود ..... مي‌ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد .... قدري ايستاد ...

بعد با خودش گفت وقتي فردايي ندارم ....نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد ......

بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم .....

آن وقت شروع به دويدن كرد ..... زندگي را به سر و رويش پاشيد ....زندگي را نوشيد .... زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود ..... مي‌تواند بال بزند.... مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد ، ..... مي‌تواند.......

او در آن يك روز آسمان خراشي نكرد ..... زميني را مالك نشد .... مقامي را به دست نياورد ...

اما..... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد ....روي چمن خوابيد .... كفش دوزكي را تماشا كرد .... ؛ سرش را بالا گرفت ابرها را ديد ..... و به آنهايي كه نمي‌شناختندش سلام كرد .... و براي آنهايي كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .....

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ..... لذت برد..... و سرشار شد و بخشيد ....

عاشق شد و عبور كرد و تمام شد . او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند ، امروز او درگذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود .

 

                 **************************************

 

اشتباه اصل اجتناب ناپذير زندگي است و اصل مهم پذيرش اشتباه است كه تعريف ديگر زندگي است ..... بايد بارو كنيم كه زندگي هميشه جريان دارد ، خوب يا بد بايد زندگي كرد و خوشحال بود شايد فردايي نباشد ، بايد زندگي رو بسازيم نه اينكه با زندگي بسازيم ....

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 8:4 بعد از ظهر |

پایانی برای یک آغاز.....

     دانستي اگر سوز شبانروز مرا            دامن نزدي آتش جانسوز مرا

    از خندۀ ديروز حكايت چه كني؟          باز آي و ببين گريۀ امروز مرا

 پنداشتی که چون زتو بگسستم              دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این                    بر جان من شرارهء دیگر نیست

                     

 

برادرمه ، 22سالشه ....اسمش حسينه....5سالي مي‌شد كه سرطان داشت..... سرطان خون .....

خيلي درد مي‌كشيد ..... ولي صداش در نمي ‌اومد.....

 بالاخره روز اربعين چشماي قشنگشو براي هميشه بست و رفت ..... رفت و آرزوهاشو با خودش زير خاك دفن كرد.....

 

امشب در خلوت تنهايي‌ام آهسته آهسته بي تو گريستم ، كاش صداي هق هقم را باد به تو مي‌رساند تا بداني كه بي تو چه مي‌كشم.... از آن لحظه‌اي كه رفته‌اي اميد و ارزوهايم بي تو آهسته آهسته در حال فرو ريختن است......

باز دلم برات تنگ شده..... براي نگاههاي معصوم و مهربانت..... براي آن سكوتهاي تلخت كه پر از درد بود و قطعه قطعه وجودت رو ذوب مي‌كرد.....دلم براي خنده‌هات ، براي تك تك واژه‌هات تنگ شده .... خسته‌ام ... دلتنگم ..... به اندازۀ تمام

اندازه‌هاي جهان...

.

.

.

و من هنوز نمي‌دانم كه تو از چه گريختي ميان لحظه‌ها .... كه چمدانت هنوز پشت در است.....كه هنوز قلمم بوي تو را مي‌دهد ..... مگر قصۀ بازگشتت ميان سطرهايم بوي انتظار مي‌دهد؟ ..... مي‌دانم كه بازگشتي نيست .... كه اينچنين كلمات مي‌خواهند بنويسند از تو براي تو ..... از زخمهاي بزرگ خط كوچكي باقي مي‌ماند و از چشمهاي معصوم تو ....چه بگويم .... يك دنيا درد و خاطرۀ تلخ....

.

.

.

 

 

 

 

تو راگم کرده ام امروز
و حالا لحظه های من
گرفتار سکوتی سردو سنگینند..
وچشمانمکه تا دیروز به عشقت می درخشیدند       
نمیدانی چه غمگینند..
چراغ روشن شب بود
برایم چشم های تو
نمی دانم چه خواهد شد!
پراز دلشوره ام،بی تاب و دلگیرم
کجا ماندی که من بی تو
هزاران بار،در هر لحظه میمیرم...

................................................................

 

راستش ديگه حوصلۀ نوشتنو ندارم ، نمي‌دونم باز برمي‌گردم وبلاگو ادامه ميدم يا نه ....اصلا فكرشو نمي‌كردم عمر وبلاگم اينجوري تلخ تموم بشه....

مي‌دونيد وقتي آدم دفتري رو شروع مي‌كنه با خود فكر مي‌كنه كه آيا اين دفتر رو مي‌تونم پر كنم ؟ و دفتر پر مي‌شود....آري دفتر پر مي‌شود و دل خالي.... و فردا دفتري ديگر...آيا موضوعي خواهم يافت ، آيا قافيه‌اي پيدا مي‌كنم؟ يك نويسنده ، يك شاعر خلاصه يك دفترنويس هميشه به اين فكر است و به خود مشغول است و معلوم نيست در نيمه راه كدام دفتري عمر دفترنويس به پايان مي‌رسد و دفتر سرگردان مي‌شود.

 

 

 امیدوارم سال خوبی داشته باشید.

                                                 

 

 

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 2:5 قبل از ظهر |

اندوه تنهایی...
پشت شيشه برف ميبارد،پشت شيشه برف ميبارد...... در سكوت سينه‌ام دستي دانه‌ اندوه مي‌كارد

مو سپيد آخر شدي اي برف، تا سرانجامم چنين ديدي ...... در دلم باريدي ...اي افسوس بر سر گورم نباريدي

چون نهالي سست مي‌لرزد روحم از سرماي تنهايي .......مي‌خزد در ظلمت قلبم وحشت دنياي تنهايي

ديگرم گرمي نمي‌بخشي،عشق،اي خورشيد يخ‌بسته........سينه‌ام صحراي نوميديست،خسته‌ام ،از عشق هم خسته

غنچهء شوق تو هم خشكيد،شعر اي شيطان افسونكار.......عاقبت زين خواب دردآلود،جان من بيدار شد بيدار

بعد از او بر هرچه رو كردم ديدم افسون سرابي بود.......آنچه مي‌گشتم به دنبالش واي بر من نقش خوابي بود

اي خدابر روي من بگشاي لحظه‌اي درهاي دوزخ را.......تا به كي در دل نهان سازم حسرت گرماي دوزخ را؟

ديدم اي بس آفتابي را كو پياپي در غروب افسرد....... آفتاب  بي‌غروب من ! اي دريغا! در جنوب افسرد

بعد ازاو ديگرچه مي‌جويم؟بعد از او ديگرچه مي‌پايم؟......اشك سردي تا بيافشانم ،گور گرمي تا بياسايم

پشت شيشه برف ميبارد،پشت شيشه برف ميبارد....... در سكوت سينه‌ام دستي دانهء اندوه می کارد.

*****************************************************

این شعرم مال یکی از ترانه های قدیمی سیاوشه:

 

«سرنوشتم به من ميگه ديگه روزا مي‌ميرند

ديگه هرگز روزاي من حرفاي خوب ندارن

رفتن تو كه ديگه اشكي واسم نمونده

نمي‌دونم كجا رفتي ...چرا رفتي...

حالا هر وقت يادم مياد برام چيا مي‌گفتي

ديگه اشكم برام مي‌گه حرفارو خوب مي‌دونه

توي تلخي وجودم مثل اين اشكاي شورم

توي اين وحشت تنها مي‌دونم فردا مي‌ميرم

وقتي ياد تو نباشم ديگه از زندگي سيرم

مثل اين اشكاي پيرم مي‌دونم فردا مي‌ميرم»

 

روز ولنتاین(روزعاشقان) رو به همهء عاشقا تبریک میگم

happy valentines day

 

i love you .... b3da

 

شايد کسي رو که باهاش خنديدي يه روزي فراموش کني ولي کسي رو که به خاطرش گريه کردي هيچوقت فراموش نميکني.

 

                          

 

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 6:53 بعد از ظهر |

انتظار

من خواب دیده ام که کسی می آید......

من خواب یک ستاره را دیده ام.....

و پلک چشمم هی می پرد ..... و کفشهایم هی جفت می شوند ... و کور شوم اگر دروغ بگویم...

من خواب آن ستاره را وقتی که خواب نبودم دیدم ......

کسی می آید .... کسی بی صداتراز همیشه .....کسی دیگر .... کسی بهتر ....

کسی که مثل هیچکس نیست ..... و مثل آنکسیست که باید باشد .....

چرا من اینهمه کوچک هستم ..... که در خیابانها گم می شوم .... چرا پدر که

اینهمه کوچک نیست و در خیابانها هم گم نمی شود .... کاری نمی کند که آنکسی که

به خواب من آمده است ، آمدنش را جلو بیاندازد......

من پله های پشت بام را جارو کرده ام ..... وشیشه های پنجره را شسته ام .....

چرا پدر فقط باید در خواب ، خواب ببیند.....؟

من پله های پشت بام را جارو کرده ام ..... وشیشه های پنجره را شسته ام .....

کسی می آید ... کسی که در دلش با ماست ..... در نفسش با ماست ....در صدایش با ماست ...

کسی می آید .... بی صداتر از همیشه ....

کسی می آید ..... کسی از باران .... کسی از صدای شرشر باران ..... از میان

پچ پچ گلهای اطلسی ...... کسی که مثل هیچکس نیست .....

من خواب دیده ام.....

یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم         یک نفر میاد که من تشنۀ بوئیدنشم

مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده      تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

خالی سفرمونو پر از شقایق می کنه       واسه موجهای سیاه دستهارو قایق می کنه

همیشه غایب من زخمامو مرحم میذاره    همیشه غایب من گریه هامو دوس نداره

نکنه یه وقت نیاد صداش به دادم نرسه    آینه ها سیاه بشه ، کور بشه چشم ستاره

مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده      تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

زخم این حنجرۀ خسته همیشه غایبه       کلید صندوق در بسته همیشه قائمه

نعرۀ اسب سپید قصۀ مادربزرگ        بهترین شعرای سربسته همیشه غایبه

                           شاید این همیشه غایب تو باشی

                           تو اگه اومدنی نیستی بگو....

                          اگه مارو خواستنی نیستی بگو!

 

این شعرم مال ترانه های قدیمی سیاوشه ازآلبوم «عروسک شب» که خیلی دوسش دارم.

 

«پیچک»

 

حالا دیگه تورو داشتن خیاله

دل اسیر آرزوهای محاله

غبار پشت شیشه میگه رفتی

ولی هنوز دلم باور نداره

حالا راه تو دوره

دل من چه صبوره

کاشکی بودی و می دیدی زندگیم چه سوت و کوره

آسمون از غم دوریت دیگه روز و شب میباره

حالا تو ذهن خیابون منو تنها جا می ذاره

خاطره مثل یه پیچک می پیچه رو تن خستم

دیگه حرفی که ندارم دل به خلوت تو بستم .

 

 اگه میخوایین آلبوم عروسک شب و دانلود کنید

رو این کلیک کنید  http://siavash-music.mihanblog.com/Post-33.ASPX

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در شنبه دوم دی 1385 ساعت 5:11 بعد از ظهر |

من تموم قصه هام قصه توست

 من تموم قصه هام قصه توست ، اگه غمگینه اون از غصه توست...

یه دفه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی ، بس که چشم تو قشنگ بود گلهء گرگ و ندیدی ،

دل نبود توی دلم ....تو رو گرگا نبینن ....اونا با دندون تیز به کمینت نشینن ،

الهی من فدای تو..... چیکار کنم برای تو....اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو..... ،

یه دفه مثل پرنده قفس عشق و شکستی.....پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورها نشستی....

دل نبود توی دلم ......گم نشی تو کوچه باغا.....غروبها که تاریکه نریزن سرت کلاغها.....

نخوره سنگی به بالت....پرت نشه فکرو خیالت،

من تموم قصه هام قصه توست ، اگه غمگینه اون از غصه توست.....

یه دفه مثل یه گل رفتی تو دست خزون....سیل بارون و تگرگ می اومد از آسمون....

بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت.....که یه وقت خیس نشی ، یخ کنه بال و پرت....

نشکنی زیر تگرگ .....نریزه از تو یه برگ.....

یه دفه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی....اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی....

آره پروانه شدم که پرام سوخته شه ، تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه ... که بسوزه پر و بالم...

که راحت بشه خیالم.....

دارم از تو می نویسم ....تو که غم داره نگات....اگه دوس داشتی بگو تا بازم بگم برات.....اونقده میگم تا خسته شم..... با عشق تو شکسته شم....

............................................................................................

 

ای پرنده مهاجر ، ای پر از وحشت رفتن

فاصله قد یه دنیاست بین دنیای تو و من

تو رفیق شاپرکها ، من تو فکر گلمونم

تو پی عطر گل سرخ ، من حریص بوی نونم

دنیای تو بینهایت ، همه جاش مهمونی  نور

دنیای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور

من دارم تو آدمکها میمیرم         تو برام از پریا قصه میگی؟

من توی پیلهء وحشت میپوسم     برام از خنده چرا قصه میگی؟

کوچه پس کوچهء خاکی ، در و دیوار شکسته

آدمای روستایی ، با پاهای پیر و خسته

پیش تو یه عکس تازه ست ، واسه آلبوم قدیمی

یا شنیدن یه قصه ست ، از یه عاشق قدیمی

برای من زندگیمه ، پر وسوسه پر غم

یا مثل نفس کشیدن ، پر لذت دمادم

ای پرندهء مهاجر ، ای همه شوق پریدن

خستگی یه کوله باره روی رخوت تن من

مثل یک پلنگ زخمی ، پر وحشته نگاهم

میمیرم اما هنوزم دنبال یه جون پناهم

نباید مثل یه سایه زیر پام زندونی باشی

باید مثل چتر خورشید روی بام دنیا باشی

..................................................................................

 

 

 

 

من از صدای گریهء تو به غربت بارون رسیدم

تو چشات باغ بارون زده دیدم

چشم تو همرنگ یه باغه ، تو غربت غروب پاییز

مثل من از یه درد کهنه لبریز

با تو بوی کاهگل و خاک ، عطر کوچه باغ نمناک زنده میشه

با تو بوی خاک و بارون ، عطر ترمه و گلابتون زنده میشه

تو مثل شهر کوچیک من هنوزم برام خاطره سازی

هنوزم قبلهء معصوم نمازی

تو مثل یاد بازی من ، تو کوچه های پیر و خاکی

هنوزم برای من عزیزو پاکی

 

«تقدیم به کسی که مثل هیچکس نیست»

 

 

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در سه شنبه سی ام آبان 1385 ساعت 4:48 بعد از ظهر |

کابوس...

 

بر برگ سفيدي به سفيدي قلب پاك مهربانت ، نقاشي كن عكس خورشيد را و در پشت پنجرۀ سرد تنهايي‌ام بگذار، تا كه بر من بتابد و روح يخ‌بسته‌ام را حرارتي جاودانه بخشد.....

بر برگ سفيدي به سفيدي قلب پاك مهربانت ، نقاشي كن امواج آبي دريا را  تا ماهي كوچك قلبم در آن آرامش آبي از حس بيتابي رها گردد......

نقاشي كن اسب چابك عشق را تا مرا ببرد به آنجايي كه فقط تو باشي و من باشم و عشق و نور؛

برايم نقاشي كن نم نم باران را تا شوره‌زار خشك دلتنگي‌ام دشتي سرسبز گردد ......

نقاشي كن سايبان امنيت را تا در زير آن ببافم فرشي از آرامش و بنشينم در انتظار تو....

بر برگ سفيدي به سفيدي قلب پاك مهربانت ، نقاشي كن عكس خوشبختي را و بر ديوار زندگي‌ام بياويز.....

نقاشي كن كوهي بلند را تا بر قلۀ آن كوه بلند در گوش آسمان بخوانم ، آه....من چقدر خوشبختم... خوشبخت....

 

خدايا وحشت تنهايي‌ام كشت         كسي با قصۀ من آشنا نيست

درين عالم ندارم همزباني              به صد اندوه مي‌نالم روا نيست

شبم طي شد كسي بر در نكوبيد      به بالينم چراغي كس نيفروخت

نيامد ماهتابم   بر لب بام                دلم از اين همه بيگانگي سوخت

به روي من نمي‌خندد اميدم            شراب زندگي در ساغرم نيست

نه شعرم مي‌دهد تسكين به حالم       كه غير از اشك غم در دفترم نيست

بيا اي مرگ ، جانم بر لب آمد         بيا در كلبه‌ام شوري برانگيز

بيا شمعي به بالينم بيفروز                 بيا شعري به تابوتم بياويز

دلم در سينه كوبد سر به ديوار        كه اين مرگ است و بر در مي‌زند مشت

بيا اي همزبان جاوداني                  كه امشب وحشت تنهايي‌ام كشت.    

        

          

 

من عاشق ترانه‌هاي سياوشم  ، با ترانه‌هاش و صداش زندگي مي‌كنم ،

ترانه‌هاش آرومم مي‌كنه.....اين شعرم مال آخرين آلبومشه كه هر وقت گوش بدم  گريه مي‌كنم.....

اين شعرم تقديم به« بيصداي باروني»

 

پنجره...

 

وقتي كه تنگ غروب بارون به شيشه مي‌زنه           

همه غصه‌هاي دنيا توي سينۀ منه

توي قطره‌هاي بارون مي‌شكنه بغض صدام

ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نمي‌خوام

پشت اين پنجره مي‌شينم و آواز مي‌خونم

منتظر واسه رسيدن تو بارون مي‌مونم

زير بارون انتظارت رنگ تازه‌اي داره

منم عاشقترم انگار وقتي بارون مي‌باره

بعضي وقتا كه مياي سر روي شونم ميذاري

تموم غصه‌هارو از دل من ور‌مي‌داري

اما اين فقط يه خوابه خواب پشت پنجره

وقت بيداري بازم غم مي‌شينه تو حنجره...

 

 

 

مثل اينكه از امير خبري نشد.......فكر كنم بيشتر از پنج ماهي ميشه كه تو كماست......شايد ته مانده‌هايش تموم ميشه....البته خودش كه دوس داشت بمونه.....ما هم دوس داريم بمونه....

.

.

به هر حال بازم براش دعا كنيد....همين.....

 

http://tahmandeha.blogfa.com

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 ساعت 5:54 بعد از ظهر |

خوش باور

جمعۀ ساكت.....جمعۀ متروك.....جمعۀ چون كوچه‌ها كهنه ،غم‌انگيز.....

جمعۀ انديشه‌هاي تنبل بيمار......جمعۀ خميازه‌هاي موذي كشدار......جمعۀ

بي‌انتظار....جمعۀ تسليم.....

خانۀ خالي ......خانۀ دلگير....خانۀ در بسته بر هجوم جواني.....خانۀ تاريكي و تصور خورشيد.... خانۀ تنهايي و تفال و ترديد.....

آه....چه آرام و پر غرور گذر داشت ....زندگي من چو جويبار غريبي....در دل اين جمعه‌هاي ساكت متروك.....در دل اين خانه‌هاي خالي دلگير.....

آه چه آرام و پر غرور گذر داشت...

.

.

............................................................................................

 

 

تو اون شام مهتاب كنارم نشستي            عجب شاخه‌ گل‌وار به پايم شكستي

قلم زد نگاهت به نقش‌ آفريني                كه صورت گري را نبود اينچنيني

پري‌زادعشق و مهاسا كشيدي                خدا را به شور تماشا كشيدي

تودونسته بودي كه خوش‌باورم من         شكفتي و گفتي از عشق پرپرم من

تا گفتم كي هستي توگفتي يه بيتاب           تا گفتم دلت كو، تو گفتي كه درياب

قسم خوردي بر ماه كه عاشق‌تريني         تو يك جمع عاشق تو صادق‌تريني

همون لحظه ابري رخ ماه و آشفت          به خود گفتم اي واي‌،مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاري از اون لحظۀ ناب        كه كه معراج دل بود به درگاه مهتاب

دراون درگه عشق چه محتاج نشستم        تو هرشام مهتاب به يادت شكستم

تو از اين شكستن خبر داري يا نه؟          هنوز شورعشق و به سرداري يا نه؟

تو دونسته بودي كه خوش‌باروم من         شكفتي و گفتي از عشق پرپرم من

هنوزم تو شبهات اگه ماه و داري            من اون ماه و دادم به تو يادگاري

از چه با من نشوي يار چه مي‌پرهيزي ، يار شو با من بيمار چه مي‌پرهيزي؟

چيست مانع ز من زار ؟  چه مي‌پرهيزي

بگشا لعل شكر بار چه مي‌پرهيزي؟  حرف زن اي بت خونخوار چه مي‌پرهيزي؟

نه حديثي كني اظهار چه مي‌پرهيزي ، كه تو را گفت كه به ارباب وفا حرف مزن ،

چين بر ابرو زن و يكبار به ما حرف نزن ؟،

درد من كشتۀ شمشير بلا مي‌داند ، سوز من سوختۀ داغ جفا مي‌داند

مسكنم ساكن صحراي فنا مي‌داند ، همه كس حال من بي‌سرو پا مي‌داند

پاكبازم ، همه كس طور مرا مي‌داند ، عاشقي همچو من‌ات نيست خدا مي‌داند

چارۀ من كن و مگذار كه بيچاره شوم ، سر خود گيرم و از كوي تو آواره شوم ،

از سر كوي تو با ديدۀ تر خواهم رفت ، چهره‌ آلوده به خوناب جگر خواهم رفت ،

نه كه اينبار چو هر بار دگر خواهم رفت ،نيست باز‌ آمدنم باز اگر خواهم رفت ،

از جفاي تو من زار چو رفتم ......رفتم لطف كن....لطف كن كه اينبار چو رفتم ، رفتم.

 

دوستاي خوبم ، براي امير هم دعا كنيد....چند ماهي ميشه كه تو كماست...

تصادف كرده....،اميدوارم ته مانده‌هاي امير به اين زودي تموم نشه....

 

http://tahmandeha.blogfa.com

 

تا كه بوديم نبوديم كسي       كشت ما را غم بي‌همنفسي

تا كه رفتيم همه يار شدند     خفته‌ايم و همه بيدار شدند

قدر آئينه بدانيم چو هست     نه در آن وقت كه اقبال شكست

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت 2:13 قبل از ظهر |

گرفتار

نه می توانم بنویسم و نه می توانم ننویسم ، مانده ام در این سرگردانی.

آسمان مه آلود وجودم چشمانم را کور کرده ، حضورت را  جستجو می کنم اما چیزی نمی یابم ، دستانم را هراسان به هرسو می چرخانم اما باز هم نیستی ،  دستان خسته ام را بگیر، من در طلب تو به این تاریکی پا گذاشته ام .

 چشمان نمناکم را ببین من از شوق دیدار تو این چنین بارانی ام  ،  صدای قلبم را گوش کن ، قلب من از درد نبودنت این چنین سهمگین می کوبد ، بشنو شنیدنی ها را ،  بنگر دیدنی ها را

قصۀ حال من و تو از سرم جدا نمي‌شه

اي كه از ما مي‌گريزي اما با مني هميشه

من يه روز مثل تو بودم ، دل سنگ و روح بيمار

حالا كه غصه نداري ، برو از دم دل اي يار

برو كه خصلت مارو، با چه سرسختي شكستي

اي كه نه كفر نه حرومي ، اي كه نه خدا پرستي

من و با پاي برهنه ، با تني تشنه و بيتاب

لب اون چشمه گذاشتي ، كه به هيچ كس نمي‌داد آب

اما با اين همه ظلمم  ، حتي با اين همه كينم

حاضرم بميرم اي دل  ، گريۀ تو رو نبينم

اي كه از عاطفه دوري  ، من به دام تو گرفتار

من اگه ناجي قلبم  ، توئي خنجر به دل اي يار

برو كه وصلت مارو  ، چه به باد دادي و رفتي

تو كه از همه بريدي  ، تو كه از خدا گذشتي

اما با اين همه حرفا  ،  من همينم كه همينم

الهي بميرم اي دل ، گريۀ تو رو نبينم

قصۀ حال من و تو ، از سرم بيرون نميره

كاشكي از تو مي‌گذشتم ، ديگه اما خيلي ديره

مثل يه كفتر عاشق ، مست عطر نفس تو

چه به يك نگاه خالي ، پر زدم تو قفس تو

من چه صادق، ساده دل محو دنياي تو بودم

تو سكوت خلوت من ، خودمو گم كرده بودم

اگه امروز مي‌بيني كه گرفتار زمينم

بغض نكن كه نمي‌تونم گريۀ تو رو ببينم

                        

بچه ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند.... و گنجشکها جدي جدي مي ميرند. آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند .... و قلبها جدي جدي مي شکنند. آدمها شوخي شوخي لبخند مي زنند.... و دلها جدي جدي عاشق مي شوند ....

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ساعت 6:0 بعد از ظهر |

پرنده مهاجر و زمزمه های مترسک بارونی با خدا

اين پرندۀ مهاجرهميشه عاشق پرواز

حالا با بالي شكسته مي‌خونه چه غمگين آواز

توي يك هجرت جمعي دست بيرحم يه صياد

اونو از جفتش جدا كرد با تنهايي آشنا كرد

نجواي دو جفت عاشق روي شا‌خه‌هاي تنها

شعري عاشقانه بود....

صداي قشنگ بالش تو فضاي بيكرانه

بهترين ترانه بود....

حالا تنها حالا خسته با دلي از غم شكسته

بي‌صداتر از هميشه با خودش تنها نشسته

با صداي غم گرفتش شعر تنهايي مي‌خونه

سوت غمگين صداشو اوني كه تنهاست مي‌دونه...

.........................................................

 

زمزمه‌هاي مترسك باروني با خدا....

 

اين جملۀ خسته شدم هم ديگه تكراري شده ، خب چيكار كنم؟ چي بگم؟

همۀ كارامون تكرار......... خسته شدم ديگه .... اين و من به كي بگم آخه....

نمي‌خوام  اين زنده بودنم ادامه داشته باشه......

قلبم بد جوري درد گرفته ......

آخه خداجون مگه چيكار كرديم ؟ .... تا كي سختي؟ تا كي بدبياري؟ تا كي بدبختي؟

داري امتحانمون مي‌كني..... من خسته شدم .... آخه چقدر امتحان.... ميبيني ما كه همه چيزو تحمل كرديم....ديگه چي مي‌خواي؟ اين همه امتحان براي چي آخه؟..........

بابا به پير به پيغمبر من يكي ديگه ظرفيت امتحان و شكست و ....... ندارم

خداجونم ما اين همه عذاب بكشيم چي عايدت ميشه آخه؟....

من يكي روحم مرده ديگه فقط يه جسم متحرك ازم مونده...حالا اگرم بميرم زمين براي جنازه‌ام آماده نميشه......

هرگونه طعم زجرو درد و شكست و چشيديم ، .......

من زندگي رو با اين چيزا و با گريه شناختم از همون روزي كه به دنيا اومدم....

من اين زندگي رو دوس ندارم....اصلا از اسم زندگي متنفرم.....

خب خداي مهربون همه چي دست شماست....اين زندگي رو از من بگير ....دوس ندارم زنده بمونم.....اين تمناي منو قبول كنيد....

خودتم ميدوني دو سه بار رفتم سراغ ..... خودت ميدوني كه چيو ميگم....  ولي به خاطر اون ..... حالا زنده موندم..... ولي پشيمونم.....افسوس....

اين قلب زخمي من ديگه طاقت درد و نداره.....

 

اي خدا گر نوشتي سرنوشت ما را اين چنين

پس عطا كن طاقتي بر سرنوشتي اين چنين

 

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 1:3 بعد از ظهر |

پدر...
«  پدر،چنان ناباورانه مبهوت  رفتنت بودم که بيخبر از من  گامهايم پی قدمهايت آمدند تا با بغض نهفته در سينه ام  تو رادر راه عبور ازمن  بی من بدرقه کنند …..»

پدر....

اي وجودم از تو قدرت و توان گرفته

اي كه از دم نفسهات هستي من جان گرفته

پدر اي كه از تو جاري خون زندگي تو رگهام

اي كه از نور دو چشمت نور زندگي به چشمام

آه.... پدر امروز به پا هام  ديگه راه رفتني نيست

جز دريغي روي لبهام ديگه حرف گفتني نيست

رفتي و نشد كه باشي تا ابد چراغ راهم

من به سيل نامرادي ، نشدي تو تكيه گاهم

پدر بي تو غم راهم نمي‌خوام بيراهه باشه

گل سرخ آروزهام توي فكرغنچه‌ها شه

پدر دست ياري تو اگه دستامو نگيره

گوره راه رفتن من مثل شبهام ميشه تيره

خوابيدي بدون لالائي و قصه

بگير آسوده بخواب بي درد و غصه

ديگه كابوس زمستون نمي‌بيني

توي خواب گلهاي حسرت نمي‌چيني

ديگه خورشيد چهره‌ات رو نمي‌سوزونه

جاي سيلي‌هاي باد روش نمي‌مونه

ديگه بيدار نمي‌شي با نگروني

يا با ترديد كه بري يا كه بموني!

رفتي و آدمكهارو جا گذاشتي

قانون جنگل و زير پا گذاشتي

اينجا قهرن سينه ها با مهربوني

تو تو جنگل نمي‌تونستي بموني

دلتو بردي با خود به جاي ديگه

اونجا كه خدا برات لالائي ميگه

ميدونم مي‌بينمت يه روز دوباره

توي دنيايي كه آدمك نداره......

......................................

              

 

همیشه مردن غم انگیز است. پس چرا برای مردن خورشید که هر روز شاهد آنیم غم نمی خوریم.

حتمأ می گویند: هیچ چیز زیبا تر از غروب خورشید نیست....

پس بدانیم و باور کنیم که غروب زندگی ما نیز طلوعی خواهد داشت پس
بر رفتن نگرییم که زندگی ما درطلویی دیگر است که هیچگاه غروب نخواهدکرد....شاید غروب پدر نیز به زیبایی غرو ب خورشید و فرصتی طلایی برای طلوعی دیگر در جایی دیگر باشد
...

 

 

امروز (سیزده تیر) دوازدهمین سالگرد پدرم است....   

روحش همیشه شاد......

                                                        

  

                                                           

           

 

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 ساعت 7:10 بعد از ظهر |

خسته ام....

منم اين خسته دل درمانده            به تو بيگانه پناه آورده

منم آن از همه دنيا رانده             در رهت هستي خود گم كرده

از ته كوچه مرا مي‌بيني             مي‌شناسي‌ام  و در مي‌بندي

شايد اي با غم من بيگانه             بر من از پنجره‌اي مي‌خندي

با تو حرفي دارم.......                خسته‌ام........ بيمارم......

جز تو اي دور از من                 از   همه    بيزارم.........

گريه كن،گريه،نه بر من خنده       ياد من باش و دل غمگينم

خوب ديروزي من در بگشا          كه بگويم ز تو هم دل كندم

خسته‌ام از اين همه دلتنگي‌ها        بر تو و عشق و وفا مي‌خندم

با تو حرفي دارم.......                خسته‌ام..........بيمارم.......

جز تو اي دور از من                 از   همه   بيزارم...........

 

 زمزمه های خودم:

ديگه خسته شدم....نمي‌خوام شعر بنويسم.....دوس دارم برم.....دوس دارم كه نه .....

مي‌خوام برم........واسه چي بمونم؟..... نه.....من كي باشم كه بخوام از تو يه قهرمان بسازم؟...

آره با توام.....مي‌خواستم بمونم تا تو رويام باهات زندگي كنم..... ولي تو ......

به خدا خسته شدم..... از شب و روزاي تكراري....از جمعه‌هاي دلگير....از افكارهاي گنديده....از اين خونه از اين فضاي غبارآلود......از اين زندگي پوشالي.....از گريه كردن...

ازبودنم.....از همه و همه چي خسته شدم.... خسته شدم.....

آخه واسه چي بايد محكوم به زنده ماندن باشيم؟....براي كي؟ .... تا كي؟.....

غم وجودم و گرفته.... دارم مثل قصه‌هاي غمگيني ميشم كه دردام هميشه بي‌صداست.....

راستي گفتم مي‌خوام برم ....

آره...فقط منتظر اون روزم ....منظورم اينه كه منتظر يه اتفاقي‌ام... كه نمي‌تونم بگم......

نمي‌دونم چقد طول مي‌كشه....يك ماه...دوماه.... يا يك سال....

داري مي‌خندي؟.... خب بخند....بگو توّهمه ، خيالاته....... بازم مثل قبل باور نكن.....

خيالي نيست.....

شايدم واسه تو فرقي نداره ..... به قول« سمير»اولش سخته يك هفته بعد منم مثل بقيه فراموش ميشم...

نه ديگه اينبارموقع رفتن برات دست تكون ميدم.......تا باور كني.... اون موقع جملۀ ميروم جايز نيست...... ميگويم من «رفتم».......

تو بازم شانه بالا بزن و ..... بخند...... مهم نيست.....مهم نيست....

از من خسته رو خط رفتن.....بي تو يه سايه فقط مي‌مونه.....

همين......

 

 

به امید قهرمانی تیم ملی آرژانتین

 

 

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 ساعت 11:27 بعد از ظهر |

درد گنگ
 نمي دانم چه مي خواهم بگويم       
 زبانم در دهان باز بسته ست
 در تنگ قفس باز است و افسوس
 كه بال مرغ آوازم شكسته ست
 نمي دانم چه مي خواهم بگويم
 غمي در استخوانم مي گدازد
 خيال ناشناسي آشنا رنگ
 گهي مي سوزدم گه مي نوازد
 گهي در خاطرم مي جوشد اين وهم
 ز رنگ آميزي غمهاي انبوه
 كه در رگهام جاي خون روان است
 سيه داروي زهرآگين اندوه
 فغاني گرم وخون آلود و پردرد
 فرو مي پيچيدم در سينه تنگ
 چو فرياد يكي ديوانه گنگ
 كه مي كوبد سر شوريده بر سنگ
 سرشكي تلخ و شور از چشمه دل
 نهان در سينه مي جوشد شب و روز
 چنان مار گرفتاري كه ريزد
 شرنگ خشمش از نيش جگر سوز
 پريشان سايه اي آشفته آهنگ
 ز مغزم مي تراود گيج و گمراه
 چو روح خوابگردي مات و مدهوش
 كه بي سامان به ره افتد شبانگاه
 درون سينه ام دردي ست خونبار
 كه همچون گريه مي گيرد گلويم
 غمي آفته دردي گريه آلود
 نمي دانم چه مي خواهم بگويم ….

دوستاني كه ازاين وبلاگ بازديد مي‌كنيد لطفا اگه نظر هم نمي‌دين جواب اين سوالي كه بي‌پاسخ‌ترين سوال فكر آشفتۀ من است را بدهيد:

 

اين چه جور عشقيه كه طرف حاظره عشقشو از دست بده...... ولي غرورش نشكنه......؟؟؟؟؟؟

مگه عشق واقعي،عشق پاك ، غرور و منطق و امثال اينهارو مي‌شناسه؟

من و خيليها ميگن عشق منطق و غرور و امثال اينهارو نمي‌شناسه. عاشق اگه عاشق واقعي باشه ديگه اين چيزا واسش معني نداره كه.......

نمي‌دونم شايد حالا دوره زمونه عوض شده ، فكر مي‌كنم الان ديگه كلمۀ عشق يه چيز عادي شده .......!

نمي‌دونم چي بنويسم ........ به قول امیر(یکی از دوستان بلاگ)  از كلمات هم مي‌ترسم....... نمي‌دونم ...... نمي‌دونم..... ديگه نميتونم بنويسم......!

 

نظرمن : اين عشق ، عشق واقعي نيست..... مثل لغتهاي كتابي ديگه فقط اسم كلمه رو ياد گرفتن نه معنيشو.........

 

سعي کن بخاطر کسي که دوستش داري غرورتو از دست بدي..... ولي مواظب باش بخاطر غرورت کسي رو که دوستش داري از دست ندي.... به کسي عشق بورز که لايق عشق باشه نه تشنۀ عشق.... چون تشنۀ عشق روزي سيراب ميشه.....

 

 

 

                                                  


 

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در جمعه نوزدهم خرداد 1385 ساعت 2:41 بعد از ظهر |

2 نامه’ خیالی

من نوشتم از دنيا،اون نوشته :بي‌رحمه         من نوشتم از قسمت ، اون نوشته: سرگرمه

من نوشتم از دردم ، از شباي بي‌خوابي         اون نوشته از عشقو ، لحظه‌هاي بيتابي

من نوشتم از تقدير خيلي وقته مايوسم          اون نوشته اشكاتو دونه دونه مي‌بوسم

من نوشتم از بازي ،از يه بازي ساده           اون نوشته آروم باش ، حلقه هم فرستاده

من نوشتم از غصه، تر شدم مثل بارون       اون نوشته صبرت كو؟ صبر ليلي و مجنون

من نوشتم اينجاها ،  آدم آهني داره              اون نوشته چشم تو كلي روشني داره

من نوشتم ازعكساش تو يه آلبوم قرمز         اون نوشته تنها تو ، جز تو با كسي هرگز   

من نوشتم از ترسم،از وفا كه كميابه           اون نوشته از دوريم شب با گريه مي‌خوابه

من نوشتم از پاييزاز يه عصر رويايي         اون نوشته حاضر باش ، نو عروس زيبايي

من نوشتم از دوريت برگ خاطرم زرده      اون نوشته همخونت اين روزاست كه برگرده

من نوشتم از حالم ، از موهاي آشفته           اون نوشته كه قلبش ، قصمو براش گفته

من نوشتم از حرفا ، كه تحملش سخته         اون نوشته كه با صبر عاشقانه خوشبخته

من نوشتم ازاين شهرازغماش كه پررنگه    اون نوشته از دوريم بدجوري دلش تنگه

من نوشتم ازعشقم،كه براش نهايت نيست     اون نوشته كه بشمار،مختصر فقط تا بيست

من شمردمو اون داشت به لبام نگا مي‌كرد    پشت پنجره آروم داشت منو صدا مي‌كرد

حرفامون يه جور نامه‌ست باجواباي ساده     خوش به حال اون كه زود ،نامشو جواب داده

گرد خستگي‌هارو از رو گونه‌هاش چيدم      گريه‌هامو بوسيد و گونه‌هاشو بوسيدم

زير سايۀ اين شوق من نوشتمو اون خوند     من شكفتمو اون گفت ، من نشستمو اون موند

زندگي يه بازي بود،ما يه مهره ازشطرنج    وعدمون بازم پاييز ، ساعت هميشه پنج

 

پرنده ای را که دوست داری رهایش کن اگر

اگر عاشقت بود برمی گردد و گر نه

هیچ وقت عاشقت نبوده است .

 

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در شنبه سیزدهم خرداد 1385 ساعت 1:45 بعد از ظهر |

قصه یه روزی

يه نفربازم كنار پنجره‌ست، يه نفر عجيب دلش شور مي‌زنه

يكي‌ام با تير‌هاي داغ نگاه ، دو تا چشم و داره از دور مي‌زنه

 

يه نفرداغ دلش تازه مي‌شه ، دلخوشيش يه عكس يادگاريه

يكي با غم مي‌نويسه رو دلش ، اي خدا،عجب چه روزگاريه

 

يه نفر خيري نديده از حالا ، پس پناه مي‌بره به گذشته‌هاش

يكي‌ام شاعره تا خسته مي‌شه ، زود ميره سراغ دست نوشته‌هاش

 

يه نفرخط مي‌كشه رو آرزوش ، سند عشقش و باطل مي‌كنه

يه نفرهر چي تو زندگيش ، وقف تازه موندن دل مي‌كنه

 

يكي هست كه خواب به چشماش نمياد ، شايد علتش غم خستگيه

علت بي‌خوابي يكي ديگه ، گم شدن تو دشت سرگشتگيه

 

يكي از بس كه نشسته پشت در ، پر غربت شده و بي‌حوصله‌ست

يكي‌ام داره به محبوبش مي‌گه ، چقدر بين من و تو فاصله‌ست

 

يكي چشماشو گذاشته روي هم ، يكي زلفاشو پريشون مي‌كنه

يكي داره توي روياهاي دور ، مشكل عشقش و آسون مي‌كنه

 

يكي آروم با خودش حرف مي زنه ، دلت اومد منو تنها بذاري؟

دلت اومد چمدون دلمو ، تو فرودگاه دلت جا بذاري ؟


يه نفردستاشو برده آسمون ، از خدا چيزي تقاضا مي‌كنه

يه نفرواسه كسي كه نمياد ، در خونش و داره وا مي‌كنه.

 

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 ساعت 6:13 بعد از ظهر |

نمی دانستی
تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش

من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت...

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 6:25 بعد از ظهر |

غمی غمناک

گریستن خوب نیست مگر بشود جوری گریست که چشمها نفهمند

روزی که گفتی منتظر باش و رفتی تنها شدم وگریستم  ، اما هم اکنون تنها نیستم انتظار با من است ولی هر دو با هم 

می گرییم.

 

 

 شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

 

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غم ها.

 

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

 

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

 

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

 

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است.

(سهراب سپهري)

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 11:11 بعد از ظهر |

تهمت

 

اون روزا كه تنها بودي ، گمشده‌ئ دريا بودي

قايق تو شكسته بود تنت نهيف و خسته بود

فانوس درياييت شدم عشق اهوراييت شدم

گذشتم از هر هوسي تا تو به مقصد برسي

اما به جاش تو بد شدي ، ازمن وعشقم رد شدي

به من يه پشت پا زدي ، تهمت ناروا زدي...

 

اون روزا كه تو جنگلا ترسيده بودي بي‌صدا

بين درختهاي بزرگ ميون گله گله گرگ

گذشتم از جون خودم ،طعمه‌ئ دشمنات شدم

با تيكه پاره‌هاي من روزاي تو ساخته شدن

اما به جاش تو بد شدي ، ازمن وعشقم رد شدي

به من يه پشت پا زدي ، تهمت ناروا زدي ...

 

 

گفتي سكوت كن ، زيرا سكوت تو در اين غروب قهوه‌اي ديدنيست،

گفتم از اين به بعد فرياد مي‌زنم اندوه پاره‌هاي دل من شنيدنيست

اين عشق ديدنيست...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در شنبه نوزدهم فروردین 1385 ساعت 11:37 بعد از ظهر |

موقع تولدت

موقع تولد قشنگ تو هر چه که دعا كني ، مستجاب مي‌شود

چشم تو بهترين هر دو نيمه، انتخاب مي‌شود 

آن شبي كه صبح آن تولد توست ،آفتاب مي‌شود                               

عكس تو جاي ماه توي آسمان نقره ، قاب مي‌شود

ديشبِ تولدت چه زود توي چشم عاشقم ، وقتِ خواب مي‌شود

گفتن از نگاه تو بي‌حساب مي‌شود

به دل غريب اجازه گر دهم

قصه‌ام يك كتاب مي‌شود

آخرش شمع آب مي‌شود....

                               

 

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 ساعت 11:56 بعد از ظهر |

هنوزم دوست دارم...

ثانیه های مرده ، مردند و رفتند ... روزهای تلخ و شیرین زندگی ام را باد برد... حسرتهایم ، آرزوهایم ، داشته ها و نداشته هایم همه فانی شدند... فقط ورق کاغذی در دستم مانده ، ورقی که یک دنیا عشق را در خود دارد... لحظه لحظه های با تو بودن ... ثانیه های از تو گفتن ... درد های بی تو بودن ... رنج های بی تو ماندن ... زخم های از تو خواندن ... رویای داشتن تو ... و داشتن عشق تو... همه را روزگار از من ربود....

با هر زبانی عشقت را فریاد زدم ... تو نشنیدی ... با هر نگاهی نگاهت کردم نگاهم را ندیدی ...

 مردم و زنده شدم و مرا ندیدی ... ولی حالا چه می گویی؟ می گویی به یادم بودی می گویی شیدایم بودی ... می گویی عاشقم بودی!!! می گویی نجوا های عاشقانه ات را شنیدم ... می گویی نگاه جستجو گرت را دیدم ... می گویی بودم ... ولی ... ولی ... دیگر گذشت ... فقط از تو خاطراتت مانده... با یاد خاطرات از دست رفته ات خوشم ...

اما می دانی؟! ... هنوز دوستت دارم ... هنوز هم سرمای وجودم در پی نگاه گرم تو است... هنوز هم تپش های قلبم تو را صدا می کند... هنوز هم دوستت دارم... هنوز هم با لبخندت به اوج آسمان پر می کشم ... هنوزبا سوز سینه ات می میرم ... هنوز هم دوستت دارم ...

اما این بار... اما این بار عشقم را فریاد نمی زنم... این بارشیشه ی عشقم را به دستت نمی دهم ... فقط می گویم دوستت دارم... دوستت دارم.

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در شنبه دوازدهم فروردین 1385 ساعت 7:28 بعد از ظهر |

روزی اگر سراغ من آمد...

 

روزي اگر آمد سراغ من به او بگو :

مي‌شناختم او را ، نام تو را هميشه بر لب داشت

حتي در حال انتظار

آن دلشكسته‌ئ عاشق بي نام و نشان

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:

هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود و گفتگو نمي‌كرد

جز با درخت و سرو

در باغ كوچك همسايه

شبها به كارگاه خيال خويش

تصويري از بلنداي اندام مي‌كشيد

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:

او پاك زيست ، پاكتر از چشمه‌هاي نور

وقتي به ياد روي تو مي‌بود مي‌گريست...

روزي اگر به سراغ من آمد به او بگو :

او آرزوي ديدن رويت را

حتي براي لحظه‌اي از عمر خويش داشت

اما براي ديدن تو چشم خويش را

آن چشم پاك را پنداشت

آلوده است و لايق ديدار نيست

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو :

آن لحظه‌اي كه ديده براي هميشه بست

آن نام خوب بر لب لرزان او نشست .

 

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در پنجشنبه دهم فروردین 1385 ساعت 2:35 قبل از ظهر |

دیگر دست من نیست

    ديگر دست من نيست

          سالهاست كه بي وفايي جرم نيست

          با زندگي بدون من چگونه اي ؟

          حال شقايق هاي قلبت چطور است؟

          با خلوت سخت و سكوت چگونه تا مي كني ؟

          با بهانه هاي كودك قلبت چه مي كني ؟

          نبودنم را چگونه برايش توجيه مي كني ؟

          فكر عشق تازه اي باش

          كودك قلبت افسرده مي شود

          شقايق ها مي پلاسند

          به تعويض عشق عادتشان بده

          به قانون و مجازات فكر نكن

          سالهاست كه بي وفايي جرم نيست

         اگر چيزي درونت جوشيد و سوخت

          آن ديگر دست من نيست

          بيشتر انسانها وجدان دارند...

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در دوشنبه هفتم فروردین 1385 ساعت 1:35 بعد از ظهر |

صادقانه نیست

زيبا سلام ،گريه‌ئ من بي‌بهانه نيست              چندين شب است خنده‌ئ تو عاشقانه نيست

ديشب كنار پنجره بودم و در زدي                 اما عجيب بود كه گفتند خانه نيست

ديگر ميان آن سبدي كه تو داده‌اي                  حتي به قدر شادي فردا ترانه نيست

گفتم چقدر تشنه‌ئ يك مشت دانه‌ام                  گفتي كه عشق نقش بر آب است دانه نيست

گفتم كه زلف خويش پريشان كن و بيا             گفتي اگر بهم بزنم زلف ، شانه نيست

گفتي مگو به هيچ كس راز عشق را               گفتم عشق جان خودت محرمانه نيست

اجبار نيست دوست بداري مرا همين              عشقي كه رنگ رحم شود صادقانه نيست  .

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در شنبه پنجم فروردین 1385 ساعت 1:25 بعد از ظهر |

آخرین دیدار

براي آخرين بار بدرود مي‌بينم تو را فردا

                            كجا پنهان شوم از دست خود امروز تا فردا

اگر چه شانه‌هايت هق‌هقم را خوب مي‌فهميد

                            برايت گريه خواهم كرد اما بي‌صدا فردا

مبادا پيش چشمت بشكند گريه غرورم را

                            نگاهت را مياور خوب من تنها بيا فردا

دل نفريني‌ام از جنس مهتاب است مي‌ترسم

                            كه تحقيرش كني در محضر آيينه ها فردا

خدا از هم جدامان كرد بعد از او نمي‌دانم

                            به درگاه كه بردارم دگر دست دعا فردا

بگو اين بار بر ناز كدامين چشم دل بستي؟

                           كدام آغاز شيرين مي‌شود محرم تو را فردا؟

چو پا در گل رهايم مي‌كني مرداب خواهم شد

                           و مي‌بلعم تمام خويش را تا انتها فردا

اگر اين مصرع پايان عشق ماست پس حتي

                           نمي‌گويم" خداحافظ" كه قهرم با خدا فردا.

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در شنبه پنجم فروردین 1385 ساعت 12:22 بعد از ظهر |

اونی که می خواستم

    اوني كه مي‌خواستم عهدشو شكست و ، به پاي يه عشق جديد نشست و ،

    چشم روي آرزوم هميشه بست و ، پشت مه پنجره مون رها شد ،

 

    اوني كه مي‌خواستم مثل اشك چكيد و ، تو طول راه يهو يكي رو ديد و ،

    صداي از ما بهتر و شنيد و ، به خاطر هيچي ازم جدا شد ،

 

    اوني كه مي‌خواستم دل مارو برد و ، تو راه كه مي‌رفت به يكي سپردو ،

 تو خاطرش خاطره‌ئ ما مرد و ، يكي ديگه تو روياهاش خدا شد ،

 

 اوني كه مي‌خواستم دل ازم بريد و ، بين گلها يك گل تازه چيد و ،

 به اوني دلش مي‌خواست رسيد و ، مثل تموم مردها بي‌وفا شد ،

 

 اوني كه مي‌خواستم شدش از ما سرد و ، پيغام دادش كه ديگه برنگرد و ،

 بد بودن مارو بهونه كرد و ، غيبش زدو يك دفه كيميا شد ،

 

 اوني كه مي‌خواستم من و داد به باد و ، رفت پيش اونكس كه دلش مي‌خواد و،

 زد زير عشقش تا يادش نياد و ، اسم منم جزءِ آدم بدا شد ،

 

 اوني كه مي‌خواستم من و زد كنارو ، خزونشو يه جوري كرد بهارو ،

 قايم شدش تو يه عالم غبارو ،‌ تقديرما مثل موهاش سياه شد ،

 

 اوني كه مي‌خواستم آخرش گم شد و، بازيچه‌ئ چشماي مردم شد و ،

 وارد عشق صد و چندم شد و ، توي خيال كس ديگه جا شد ،

 

 اوني كه مي‌خواستم... ، ولي انگار مُده ، مال همه يه جورايي گم شده ،

 كاش از ميون غبارها بياد و ، بهم بگه هرچي ميگي بيخوده .

 

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در پنجشنبه سوم فروردین 1385 ساعت 1:0 بعد از ظهر |

انتظار بیهوده است

             مانده نگاهم به دل پنجره                       پر شده از هجرت تو خاطره

             كوچه پر از حسرت پروانگيست             خانه تهي از نفس زندگيست

بي تو دلم نيمه شبي سوي دشت               پرزد و آواره شد و برنگشت

لذت بيداري يلدا تويي                           تازه‌ترين رنگ تمنا تويي

چشم تو آغاز پريشانيم                          هجرت تو علت ويرانيم

گرد سفر بر سر و رويت نشست              عهد تو و حرمت دل را شكست

گفته ولي دست بد سرنوشت                     وعده‌ئ ديدار من و تو بهشت .

 

 

اي عاشق در انتظار چه نشستي ، در انتظار بادهاي پاييزي ،

بارانهاي بهاري ، برگهاي زرد يا شكوفه‌هاي ارغواني ؟

در انتظار كدامي ؟ انتظار بيهوده است .

پنجره را باز كن ، جدار را بشكن ، غبار را بشوي و خاطره را به

خاطره‌ها بسپار . تا پايان، پايانها مانده است ،

اين است زندگي ، اين است روزگار .

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در پنجشنبه سوم فروردین 1385 ساعت 12:56 بعد از ظهر |

تو نباشی عید نمیشه
   تو نیستی هفت سینم چیدن نداره               می گن عیده ولی دیدن نداره

  ببین قلبم شکست اما نترسی                     ترقه بازی ترسیدن نداره

  یکی خواستش دل و چیزی نگفتم               دل خالی که دزدیدن نداره

  میگی شاید که خوابم رو ببینی                  چشای خیس که خوابیدن نداره

  میگم چشم تو باشه قبله ء من                    میگی چش که پرستیدن نداره

  هوای چشمم امشب ابره ابره                    و لیکن نای باریدن نداره

  نگات کاش چشمه بود و مال من بود             حالا دریاست و نوشیدن نداره

  ازت خواستم بپرسم اما دیدم                      جواب نه که پرسیدن نداره

  چه لبخندی زدی به گریه ء من                   عزیزم گریه خندیدن نداره

  نتیجه این که تو نباشی عید نمیشه                 حقیقت تلخه رنجیدن نداره.

 

  باز داره عیدمیشه بوشو از توی کوچه ها حس میکنم . وقتی که شهر خلوت میشه. اما درخت انجیر حیاط ما سبز نشده. دیگه هم سبز نمیشه. دستای مهربونی که ازش انجیر میچیدن دیگه نیست .برای کی سبز شه؟

دیشب خواب دیدم که باسرعت دارم رانندگی میکنم و بعد همه جا سفید شد و من ازخودم با شتاب جدا شدم. کی میگه مرگ دردنداره ؟ این خوابو چند شب که میبینم . میمیرم و روحم از بالا خودم رو تماشا میکنه ولی دیشب دیگه ترسیدم.

ما امسال تخم مرغ رنگی نداریم . سمنو و سنجدو سپند و سیر و سیب و ..... هیچکس حوصله نداشت جوانه گندم سبز کنه . چه فایده ای داره وقتی که تو نیستی عید بشه؟

امروزمیایم پیشت دوباره  یادت نره که قول دادی امسالم به من عیدی بدی. دلم برات تنگ شده . به اندازه تمام دلتنگی های عالم.

             

 

 

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در چهارشنبه دوم فروردین 1385 ساعت 6:27 بعد از ظهر |

اشک ناکامی

بريز اي اشك ناكامي ، بريز از بي‌سرانجامي ،

كه نفرين دلي،قلبي شكسته ، پس اين بي‌سرانجامي نشسته

كه آه سينه سوز مهربوني سر راه مرا از پيش بسته ،

دلم رنجيده از زخم زبونها ،

به ظاهر مهربوني ديدن از نامهربونها ،

خيال كردم يكي دلسوزمونه

براي گريه‌هام دل مي‌سوزونه

خيال كردم يكي داره هواي كار مارو اگه مونديم تو اين كار زمونه .

 

 

 

 

 

 

 

مي‌دوني تازگيا دوري تو سخته برام                            اينم از كار زمونه

آخه محتاج دل من ديگه طاقت نداره                            طفلكي خيلي جوونه

مي‌دوني تازگيا در به در كوچه به كوچه                       سر راه من نشسته

اين روزا هر جا كه ميرم يكي با سنگ دوروئي              زده قلبمُ  شكسته

دل پوسيده‌ئ من قلت مي‌زنه تو خاك و خون                  تو ديگه نده فريبم

توي غرقابه‌ غربت منو از خودت نرون                       من به عشق تو شريفم

مي‌دوني شب كه مياد لالايي واسه دل مي‌گم                   بلكه خواب تو ببينه

مي‌دوني عاشقته ، رفته به سر حد جنون                       غصه‌‌ئ منم همينه

دل پروانه‌ئ من باكي نداره از شعله‌ئ تو                       دل به فانوس تو بسته

توي اين داغ ولايت  دم به دم هر صبح و هر شب             سر راه تو نشسته

                     دل پوسيده‌ئ من قلت مي‌زنه تو خاك و خون

                     توي غرقابه‌ غربت منو از خودت نرون

                         دم تو گرم كه چقد ساده‌اي ناز مهربون                          من تو اين دنيا غريبم

                         آب چشمت چه زلاله ، چه روونه                                من مثل خودت نجيبم .

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 ساعت 0:13 قبل از ظهر |

هواي خانه چه دلگير مي‌شود گاهي

از اين زمانه دلم سير مي‌شود گاهي

عقاب تيز پر دشتهاي استغنا

اسير پنجه‌ئ تقدير مي‌شود گاهي

صداي زمزمه‌ئ عاشقانه آزادي

فغان و ناله‌ئ شبگير مي‌شود گاهي

نگاه مردم بيگانه در دل غربت

به چشم خسته‌ئ من تير مي‌شود گاهي

                                   مبر ز موي سپيدم گمان به عمر دراز

 جوان ز حادثه‌اي پير مي‌شود گاهي

 بگو اگر چه به جايي نمي‌رسد فرياد

 كلام حق دم شمشير مي‌شود گاهي

 بگير دست مرا آشناي درد بگير

 مگو چنين و چنان،دير مي‌شود گاهي

 به سوي خويش مرا مي‌كشد چه خون و چه خاك

 محبت است كه زنجير مي‌شود گاهي .

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 ساعت 11:49 بعد از ظهر |

برگ
من طعم درد برگ را چشیده ام

آن زمان که زیر پای تو له شدم

آن زمان که دست های من از تمام شاخه های این زمین جدا شدند

آن زمان که روی شانه های باد گم شدم

...های با توام به زیر پای خود نگاه میکنی؟

...های با توام به حرف های من گوش می دهی؟

با توام من دوباره برگ میشوم؟

روی شاخه های یک درخت من دوباره سبز میشوم؟ 

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 ساعت 1:20 قبل از ظهر |

قلبمو جا گذاشتی
 قلب مرا میان غمت جا گذاشتی

                               تو در حریم غربت من پا گذاشتی

 رفتی و در سکوت تماشا نموده ام

                                تنهایی مرا تو چه تنها گذاشتی

 رفتی و سهم عشق برای دل تو بود

                                  سهمی برای این دلم آیا گذاشتی؟؟

  یک بغض کال یک سبد از درد بی کسی

                                   سهم من غریب که اینجا گذاشتی

  گفتی بهار می رسد اما دروغ بود

                                   در قلب من غمی چه اهورا گذاشتی

  مجنون دیگری شدی و دشت پیش روت

                                     من را میان غصه چو لیلا گذاشتی

  گفتی که از بهشت نصیبی نبرده ای

                                       آن را تمام گردن حوا گذاشتی

  یک قطره اشک سهم من از روزگار شد

                                       در لحظه ای که پا به دنیا گذاشتی

   گفتم که از آتش عشقت چه کنم؟ گفت: بسوز

                                     گفتم از این سررفتگی چه کنم؟ گفت: بساز

|+| نوشته شده توسط ژيلا(مترسک بارونی) در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 ساعت 0:35 قبل از ظهر |

JavaScript Codes